قهرمان ميرزا عين السلطنه

442

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

دعا و نگاه كردن به آينه و دست زدن به آرد وقس عليهذا به عمل آورده با اهل خانه خداحافظى كرده با تولوى خان سوار شديم . از دروازهء حضرت عبد العظيم بيرون آمده ، تولوى خان مراجعت كرد . با ميرزا على خان منشى روانه شديم . يك ربع به غروب مانده خانه‌هاى مرحوم صنيع الملك رسيديم . شب لله الحمد خوش گذشت . امروز از صبح تا چهار به غروب مانده باران كاملى آمد . عصر ساكت شد . خداوند رحم كند شب اول سفر است . سه‌شنبه 18 - حضرت عبد العظيم توقف شد . دو مرتبه زيارت رفتم . به صحبت ماهوش خانم و عزيزه خانم همشيره تا عصر گذشت . يك ساعت به غروب مانده حضرت و الا تشريف آوردند . مغرب نواب عليه تولوى خان هم بود . امروز صبح شاهزاده والى عيال فخر الملك آمد . پسرش امان الله خان « 1 » همراه بود . ماشاء الله بسيار پسر خوبى است . هفت هشت سال دارد . شب بسيار خوش گذشت . ماهوش خانم تا حال در كجاوه و تخت روان نشسته بود ، مخصوصا روز آمدن جهت نشستن در كجاوه آمد . از قضا كلفتها با راه‌آهن رفته بودند تنها نشد بنشيند . چهارشنبه 19 - عصر حضرت و الا نواب عليه و سايرين به شهر رفتند ، تنها مانديم . اول تنهائى است . والده گلين خانم بود . فردا انشاء الله حركت است . هواى خوبى امروز بود تا فردا چه شود . وضع راه پنجشنبه 20 جمادى الثانى - اول درجهء دلو . صبح بسيار زود بيدار شديم بارو بنه خيلى دير راه افتادند . سه ساعت و نيم به ظهر مانده سوار شديم . به جادهء قم افتاديم . اين راه را سابقا اعليحضرت ساخته بودند . از كثرت رفت‌وآمد خراب و منهدم شده بود . بعد امتياز ساختن راه « شسه » از طهران تا رودخانهء كارون كه در عربستان است به انگليسيها مرحمت شد يك سال است مشغول ساختن هستند . تا قم كه درست است از قم به بالا را نمىدانم . بارى در صفر 1308 با نواب عليه و سركار والده حضرت و الا و شاهزاده خانم و گلين خانم با محمد حسن ميرزا از همين راه به حضرت معصومه عليها السلام مشرف شديم . درست راه در نظرم هست . يك مرتبهء ديگر هم در وقتى كه شش هفت ساله بوده‌ام مشرف شده‌ام . اين سيم مرتبه است . توله زنبور كه سگ پاسبان شهر بود همراه بود . چون عادت آمدن با اسب را نداشت باز شده مراجعت كرد . سگ خوبى بود . اكبر را فرستادم بلكه به حضرت عبد العظيم ببرد . يقين دارم گم خواهد شد . بسيار سگ نجيب پاك خوبى بود . نيم‌فرسنگ رفته از ده خيرآباد رد شديم . چهار نفر سوار قراسوران كه از نهاوند خواسته بودم رسيدند . يك نفرشان شهر رفته بود . خيلى به موقع رسيدند . حيوانهاى خوبى بودند . اسبهائى كه از كشمرز ده حضرت و الا خواسته بوديم آخر الامر نرسيد . على محمد خان داماد تازه شوهر

--> ( 1 ) - عز الممالك اردلان